خرید بک لینک

وسط بدو بدوهای کاریم... عکسی برام ارسال شد و پیشنهاد نوشتن قصه ایی ... و منِ عاشقِ قصه گفتن محو شدم در قصه ایی عاشقانه... شبیه عکس نبود... شبیه خودم بود... نشان به آن نشان که بعد از یک ساعت چشمانم خیس خیس بود...چشمانی که دلش نوشتن عاشقانه ایی آرام خواسته بود برایش...

پ.ن ۱:

بجوشان بجوشان شرابی ز سینه
بهاری برآور از این برگ ریزان

خرابم کن ای جان که از شهر ویران
خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان

#مولوی

پ.ن ۲ : الان یکی از بچه ها یکی از فیلم های قبلیمو در اینستاگرام لایک کرد... همون که آبان پارسال در دهکده با پییر گرفتیم... با دیدن موهای تا کمرم برق از سرم پرید... من چه کردم با خودم؟

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

صفحه بندی