بیست و چهار ساله بودم... از های و هوی تهران خسته و دلزده، دخترک مغرور و از خود راضی که بالاترین نمره دفاع دانشگاه تهران را گذاشت در کوزه و رفت دنبال آرزوهای کودکی... لا به لای خاطرات گشتم و گشتم تا رسیدم به معلم کلاس اول بودن... بله ... معلم پسربچه های کلاس اولی از آرزوهایم بود... چشم روی هم نگذاشته بودم که آرزویم برآورده شد... افتادم وسط سی و پنج پسربچه ی هفت ساله که حداقل یک ماه طول کشید تا بفهمانم وقتی حرف می زنم دور میزم جمع نشوید... یا اینکه تمام خوراکی هایتان را زنگ اول و سر کلاس نخورید... راستش آن مدرسه ی پایین شهر من را بزرگ کرد.. هستی که روز اول با یک دنیا کاغذ رنگی و سازدهنی اش رفته بود تا بگوید کلمات رنگ دارند و موسیقی، با بچه هایی روبرو شد که به شدت دچار فقر فرهنگی، مالی و زبانی بودند... شوکه شده بودم... با پدر مادرهایی روبرو بودم که معتقد بودند کتک زدن درمان شیطنت های کودکی است... و من هم به چشمشان چیزی بیشتر از یک دختر دبیرستانی لوس نبودم... جنگیدن را همان موقع یاد گرفتم... جنگیدم و امید داشتن را یاد دادم... جنگیدم و جیم را سبز کردیم...سین و شین را رفیق کردیم و کلاه الف را بر سرش گذاشتیم... موقع خداحافظی از پسرهایی که پاهایم را چسبیده بودند و گریه می کردند ، از این سبک زندگی کولی وار خوشم آمد... از اینکه کوتاه وارد جامعه و قصه های دیگر شوم... دوست پیدا کنم و اگر توانستم حتی اگر کوچک حس زندگی بدهم... درس یاد بگیرم و بروم...
برچسب:
نویسنده: سام نوروزی