وقتی خانه را تحویل دادم آب از سقف می چکید و می رفت توی سیم های برق ، سیم ها اتصالی میکردند و بوی سوختگی پلاستیک همه جا را می گرفت... برق را قطع کرده بودم و در تاریکی می نشستم... چند بار رفتم درِ خانه ی مردک طبقه ی بالا که چیزی از مسوولیت نمی دانست... صاحبخانه ی احمق هم لعنت به دانشگاهی که او استادش بود... یک بار هم همکلاسی آمد با عصبانیت من را برد خانه اش در خیابان فرشته، کلید را گذاشت و رفت... آن موقع ها نمی دانم چرا احساس می کردم چیزی به اسم تعهد در من هست... به دم در نرسیده برگشتم... رفتم دنبال خانه... پیدا کردم... بنگاه داشت بسته می شد، گفتم فردا صبح می آیم قرارداد ببندیم... فردا صبحش رفتم... قرارداد در بنگاه دیگری بسته شده بود... باز گشتم... قیمت ها با پولم سازگار نبود... گفتم از شهریور که پاریسم، این دو ماه با خانواده خوش می گذرانم... اصلا فکرش را نمی کردم استاد سوربنم می رود مرخصی استعلاجی، کارم گره میخورد و بعد هم کلا منصرف می شوم.... شاید اگر همچنان تهران بودم زندگی ام و آدمهاش این نبودند... اما من یاد گرفته ام وقتی تمام تلاشم را کردم و نشد، در برابر چیزی به اسم سرنوشت تسلیم باشم و از آن موقعیت لذت ببرم... نمی دانم چرا الان باز پر حرفی ام گرفته... شاید چون دارد به پنجره ی اتاقم باران می زند و دلم برای تهران تنگ شده... شاید چون همچنان خانه پیدا نکرده ام و آمدم اینجا برای چاه جادویم درد و دل کنم تا زودِ زود یک خانه ی نقلی قشنگ برایم پیدا کند و صاحب پنجره هایش شوم :))
پ.ن : به به که شب یلدا نزدیک است ❤
برچسب:
نویسنده: سام نوروزی