تصمیم - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 7:42
جهت تمرین برای نگه داشتن.... جهت تمرین برای فکر کردن.... هیچ چیزی پاک نمیشه....هیچ چیزی هم جا به جا نمیشه...
اسفند ۲ - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 7:42
خب الان ساعت شش و بیست دقیقه به وقت پاریس/ من در خونه م مستقر شدم... باید بیام سر فرصت توصیفش کنم اما در همین لحظه ایی که خسته و خواب آلودxa0دراز کشیدم اومدم یه نکته از خونه م بگم : یه دریاچه به اندازه ی همون دریاچه چیتگر دقیقا کنار خونمه :)
اسفند ۳ - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 7:42
خب دومین اتفاقxa0دیشبxa0هم آشنایی با همخونه هام بود:۱- مانابا اولین همخونه دومین ملاقاتم رو داشتم، ملاقات اول حدود ده سال پیش بود و علاقه ایی که من بهش پیدا کردم باعث شد از اون سال همیشه جزو کسانی باشه که
اسفند ۵ - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 7:42
امروز بالاخره از خونه میزنم بیرون....میخوایم با رضا و مانا بریم یه مرکز علمی سیاهچاله ببینیم (سینما سه بعدی) و بعد هم شب مهمونی دعوتیم ...انگار با هر بار سفر وسط جایی می افتم که در گذشته از اون می ترسیدم... مثلا فضا... آخه من کجا و فضا و سیاهچاله ایی که همیشه ازش وحشت داشتم کجا....
اسفند ۱۰ - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 7:42
در این یک هفته ی اومدنم کار خاصی انجام ندادم فقط عادت دارم هر جا میرم تبدیلش کنم به یه خونه...یه خونه ی سبز... صبح ها بلند میشم صبحونه رو آماده می کنم، موسیقی می گذارم... کمی سرچ می کنم .... کمی می گردم دنبال کار.... با دریاچه پنج الی ده دقیقه پیاده است، میرم قدم میزنم، خاطره بازی می کنم، می نویسم.....
اسفند ۱۳ - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 7:42
خرّم آنروز که بازآیی و سعدی گوید:آمدی؟وَه که چه مشتاق و پریشان بودم ...
آذر ۲۷ - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 6:56
۱- سالها دنبال دوا درمون برای بچه دار شدن بودند... پنج ماه پیش صاحب یک دختر شدند و دیشب در یه تصادف پدر کشته شد... تکلیف بچه چی میشه؟ چیه این زندگی که تا میخوای بخندی، اشک ها در میزنند؟xa0 ۲- جوجه های پ
آذر ۲۶ - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 5:01
وقتی خانه را تحویل دادم آب از سقف می چکید و می رفت توی سیم های برق ، سیم ها اتصالی میکردند و بوی سوختگی پلاستیک همه جا را می گرفت... برق را قطع کرده بودم و در تاریکی می نشستم... چند بار رفتم درِ خانه
آذر ۷ - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 4:40
بیست و چهار ساله بودم... از های و هوی تهران خسته و دلزده، دخترک مغرور و از خود راضی که بالاترین نمره دفاع دانشگاه تهران را گذاشت در کوزه و رفت دنبال آرزوهای کودکی... لا به لای خاطرات گشتم و گشتم تا رس
آذر ۹ - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 4:40
برای خیلی ها که فردا، پسفردا، و فردای پسفردایشان، با ضریبخطای خیلی کمی قابل پیش بینی است... خواب یک گردونهی شانس مثل رولِت کازینوهاست... شبها وقتی چشمهایمان سنگین میشود، دستی پنهان گردونه را میچرخ
آذر ۱۲ - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 4:40
من عاشق هدیه تهرانی بودم... نه از آن عاشق هایی که عکس و پوسترش را بچسبانم روی دیوار نه!... از آن عاشق هایی که تمام تلاشم را می کردم تا روزی کنارش بازی کنم... اصلا شاید یادگیری این همه هنر و حرفه برای
آذر ۱۴ - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 4:40
بالاخره بعد از دو هفته تمام قطعات کوچک دو سانتی کنار هم نشستند تا بروند پیش عزیزترین رفیق.... درد شیرینی در دست ها و گردنم نشسته اما لذت بخش است... هیچ چیز در دنیا برایم دلنشین تر از هدیه ساختن برای آدم های خاص زندگی ام نیست....
آذر۱۶ - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 4:40
امروز داشتم از دلِ آسمان عکاسی می کردم... ترکیب کوههای برفی و ابرxa0 را بگذارید کنار خیالِ من... بعد دیدم پیغامی از گوگل فوتو داشتم و ندیدم... نمی دانم شما هم عکس ها را آنجا ذخیره می کنید یا خیر اما به
آذر ۱۹ - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 4:40
هوراد روزی چند بار با من تماس تصویری می گیرد... همیشه جواب نمیدم... امروز جواب دادم، با عصبانیت و کلمه کلمه گفت چرا جواب نمیدی؟ چرا نمیای تهران دیگه؟ xa0گفتم کار داشتم!xa0 همون طور که بیسکویت ها را تو شیر
موقت - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 4:40
همان شبی که قرار بود تا طلوع صبح در جاده جواب دهم ، رد کردم.... الان از کانادا رفت به سمت آمریکا... کمی ترسیده ام.... مثل تمام دفعاتی که تصمیمی گرفته ام... با سردرد سایت شیپور را بالا پایین می کنم...
آبان ۵ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 10:49
دیالوگ به دیالوگ فیلم شبهای روشن رو حفظم! سکانس به سکانس. همیشه برام عجیب بود این حجم از علاقه م به موضوع، اوایل فکر میکردم چون با شخصیت پرشور و عاشق دختر فیلم همذات پنداری میکنم اینقدر برام جذابه، ولی مدتیه فهمیدم من شخصیت غریق مرد فیلمم ... پرسه زن خیابان های شبانه ... پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي...
آبان ۶ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 10:49
نان می پزم و "یاد باد " حضرت استاد در خانه پیچیده... #زنده_باد_زندگی
آبان ۷ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 10:49
گاهی بیشتر از باقی روزها گوش به زنگ جزییات شاعرانه ام! + مثل امروز که توی خیابان قدم می زدم و توی آن ترافیک سنگین، جایی بین خنده بچه های دبیرستانی و شلوغی سر ظهر، از ماشینی صدای شهرام ناظری به بیرون درز می کرد " شیدا، شیدا، شیداااا شدم " مثل گربه ای که بوی گوشت به مشامش رسیده باشد سر گرداندم و دنبال...
آبان ۸ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 10:49
پ.ن ۱: با نهال رفتم قدم بزنم... نمی دونستم شهرم انقدر جاهای زیبا برای قدم زدن داره :)xa0 پ.ن ۲: کلاس های نونوایی تموم شد و قرار شد کلاس بافتنی برم...#هشتگ دکتر مملکت :دیxa0 پ.ن ۳: بی صبرانه منتظر زدن اولین کلنگ کارم هستم :) پ.ن ۴: عجیب دلم میخواد برم کوچه های یزد رو ببینم... میرم...آذر هم میرم... یه...
آبان ۱۰ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 10:49
وسط بدو بدوهای کاریم... عکسی برام ارسال شد و پیشنهاد نوشتن قصه ایی ... و منِ عاشقِ قصه گفتن محو شدم در قصه ایی عاشقانه... شبیه عکس نبود... شبیه خودم بود... نشان به آن نشان که بعد از یک ساعت چشمانم خیس خیس بود...چشمانی که دلش نوشتن عاشقانه ایی آرام خواسته بود برایش... پ.ن ۱: بجوشان بجوشان شرابی ز سین...