برای خیلی ها که فردا، پسفردا، و فردای پسفردایشان، با ضریبخطای خیلی کمی قابل پیش بینی است... خواب یک گردونهی شانس مثل رولِت کازینوهاست... شبها وقتی چشمهایمان سنگین میشود، دستی پنهان گردونه را میچرخاند و گوی سفید میرود برای خودش... میچرخد و میبردمان به جاها و چیزهایی که شاید هیچوقت تجربه نکنیم....خیلیهایش خوش نیست... ولی بعضی هایش عجیب خوبست...
خواب گاهی آدم دلتنگ را میبرد مسافرت ... سرباز را میبرد پیش بچهمحلهای کودکیش فوتبال بازی کند... آدم گوشهنشین و خجالتی را میبرد به دلبری در میانهی رقص... پیرمرد را از کهریزک میبرد به جوانی... زندانی را میبرد خانه....آدم بیپول را میبرد خرید کند.... آدم تنها را میبرد آغوش... خواب آخرین سنگر فتحنشدهی دلخوشیهای خیلیهاست...
پ.ن : در خواب های من کوچه ی خیس ِ بارانیست ...زمانش دم اذان صبح است و شخص حاضر در آن کوچه را می شناسم... در خوابتان چه چیزی هست که در دنیای واقعی ندارید؟
برچسب:
نویسنده: سام نوروزی