ناهید خانم گفت موهایت را میخرم... با برادر خندیدیم که خفاش شب شویم و برویم سراغ موهای دخترها و پولدار شویم... می دانید ؟ وسوسه موی کوتاه همیشه با هر زنی هست... اینکه راحت بنشینی رو صندلی و بگویی کوتاهه کوتاه.... بعد از چند دقیقه هم یک نفر از اون پشت بیاید و با جاروی دسته بلند موهای ریخته شده روی زمین را بریزد توی خاک انداز و ببرد برای کیسه مشکی سطل زباله.... البته آن زمان نمی فهمی و راحت با موهای روی زمین خداحافظی می کنی ... هی با ذوق توی آینه نگاه می کنی و یک نفر هم با یک آینه دیگر کمکت می کند که پس کله ات را هم ببینی و توقع دارد کف و سوت بزنی برای هنرش.... شال سر می کنی و می زنی به خیابون و هی دست می بری به سرت و سبکی اش این احساس را بهت می دهد که چیزی سرت نیست و مدام باید شال و روسری ات را چک کنی... یه کم که باد به کله ات می خورد حس می کنی کار خوبی کردی و سبک شدی...نه! آنجا هم نمی فهمی !...
هوا کم کم تاریک می شه و چای توی قوری نم نمک دم می کشه و کلید توی در می چرخه و بعد از چند دقیقه می شنوی : مبارکه.... باز هم نمی فهمی !... تقریبا وقتی شب به نیمه رسید و استکان های چای روی میز ... قبل خواب وقت آخرین عبورت از جلوی آینه یکهو دلت می گیرد ... نگاه می کنی و می بینی این شب هم مثل تمام شب های قبلش بود و نبودن موهایت به بودن چیزی کمک نکرد، حداقل توی تاریکی می نشستی و تک تک حرف هایت را لا به لایشان می بافتی و با یک کش محکم تهش را گره می زدی که جایی درز نکند....
بله همین موقع است که می فهمی زن باید موهایش بلند باشد که یک روز صافش کند و یک روز بپیچاندش به هم.... لایت در بیاورد ... عاشقی کند...... تارهای سفیدش را تک تک پیدا کند و بشمارد.... زن باید موهایش بلند باشد .... باید .... به بلندی رویاهایش...
برچسب:
نویسنده: سام نوروزی