خرید بک لینک

پاییز دو سال پیش که عکس گرفتن و قصه ی عکس ها برایم جذابیت داشت تصمیم گرفتم هر روز ِ پاییز یک تصویر و یک حال خوب را ثبت کنم، هر روزم را متفاوت می کردم و چقدر هم دلنشین شد، مثل همان روز که با امین طبقه ی آخر برج آزادی ایستاده بودیم...داشت میگفت از ازدواج می ترسد...داشتم فکر میکردم کاش باران زودتر بیاید ...داشت میگفت دخترا چرا اینطورن ؟...داشت میگفت و من کتم را پوشیده بودم، مثل ابر رها شده بودم در دل شبهای پاییزی! راه میرفتم ، لبخند میزدم ،بوی کاهگل باران زده دنبالم راه افتاده بود توی کوچه های دربند ... شرشر قطره های باران شده بودم ... داغی لبو عینکم را پر از بخار کرده بود و صدای خیابانی آکاردئونی که می خواند:
"با تو رفتم
بی تو باز آمدم
از سر کوی او دل دیوانه "

پ.ن ۱: احتمالا در این روزهای باقی مانده پاییز هم باز آن کار را تکرار کنم، شما هم امتحان کنید، هر روز یک قاب را ثبت کنید، یا یک کار جدید، یک حس جدید... به راحتی از پاییز نگذرید
پ.ن ۲ : باران می بارد... از همان باران های ریزی که عاشقش هستم... ژاکت اناری را پوشیده ام و در بالکنم ... جان به زندگی :))

پ.ن ۳ : پی نوشت دوم پست قبلُ سریع پاک کردم که کسی نگران نشه... اما باز دیده بودید و نگران شده بودید... شرمنده م... گاهی واقعا فراموش می کنم این چاهُ کسی میخونه... خوبِ خوبم... دیروز آخرین آزمایشات رو دادم و منتظر جواب... اول ترسیده بودم اما الان مطمئنم چیزی نیست :)


برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

صفحه بندی