هوراد روزی چند بار با من تماس تصویری می گیرد... همیشه جواب نمیدم... امروز جواب دادم، با عصبانیت و کلمه کلمه گفت چرا جواب نمیدی؟ چرا نمیای تهران دیگه؟
گفتم کار داشتم! همون طور که بیسکویت ها را تو شیر فرو می کرد، سعی کردم با دو سه تا جمله ساده براش توضیح بدم که دقیقا چرا جواب نمیدم... اما باز ته جملاتم می گفت بیا دیگه...چرا رفتی... گفتم همه میرن هورادی ... گفت ولی من نمیرم...
دیگه ادامه ندادم... گفتم قبول!
اینو می نویسم برای سالهای بعدت هورادی... که تو هم میری مثل خیلی از آدمها ..ولی یادم می مونه که چقدر تو مهربون بودی و با همین جمله کودکانه ات دلم رو گرم کردی که تو پیشم می مونی ! حتی اگه یه روز در دورترین مختصات جغرافیایی از من هم نفس بکشی به خودم می گم که رفیق کوچکم توی یه بعداز ظهر خیلی قشنگ به من اینو گفته بود... وقتی که اونقدر کوچیک بود که حتی نمی تونست تخمین بزنه که دقیقا بیسکویت ها رو کی باید از شیر بکشه بیرون که نیفتن تو لیوان...
وقتی که اون قدر کوچیک بود که نمی دونست ما آدم ها موندنی نیستیم.... میریم... دور میشیم...
پ.ن :
چمدانت را میبستی،
مرگ ایستاده بود و
نفسهایم را میشمرد!
#شمس_لنگرودی
برچسب:
نویسنده: سام نوروزی