خرید بک لینک

من و حناجی و الینا تنها کسانی بودیم که در مهمانی دیشب ساکت چشم دوخته بودیم به صحبت های افراد حاضر درباره ی خرید خانه های میلیاردی و حرف از اینکه چه سودی کردند متری هجده میلیون خریده اند.... خسته ی راه بودم و مغزم داشت متلاشی می شد .... دیدن حناجی که موها و ابروهایش ریخته بود حالم را بدتر کرد ... دنبال یک راه فرار بودم که خارج شوم از آن محیط ... که معجزه اتفاق افتاد... خدا یک سنتور گذاشت جلوی آن آقایی که مدام می گفت به افتخار دوست حنان بزن اون دست قشنگه رو... از آن لحظه به بعد همه چیز عوض شد... گوشه ی مبل فرو رفتم...چند پیک بیات اصفهان و همایون زدم... مست شده بودم و سرخوشی عجیبی زیر پوستم دویده بود... پالتویم را برداشتم و در برابر تمام آدمهایی که اصرار داشتند من را برسانند گفتم حضرت اسنپ منتظر است ...مسیرم به هیچ کدام نمی خورد... می روم جنوب شهر... بعد تلو تلو خوران کفش هایم را پوشیدم و تا مستی نپریده بود خارج شدم از این دنیای بورژوازی بلکه گم شوم در چراغ های تونل توحید....

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 2:09

صفحه بندی